تبليغاتX
 سوته دلان
سوته دلان
دوست شایسته مثل عطر فروشه ، اگه چیزی از عطرش بهت نده ، بوی عطرش بهت میرسه . . .
سوته دلان
امکانات و ابزارها
نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
امکانات جانبي
اخبار
پشتيباني

Powered by
hamsa.mihanBlog.com

به نام آنکه هستی از او طعم گرفت

سلامم به گرمای دستت ای دوست

دلم لحظه ای بادلت روبروست

بگو عاشقی تاسلامت کنم

تمام دلم را به نامت کنم

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com


[ ]
+

 

زندگی با عشق

 

از زندگي خسته شده بود.... شقيقه هاش تير مي کشيد .. بي

 تفاوت به ديوار سفيد خيره شده بود... چقدر خسته بود... از

نگاهش پيدا بود. تنها اوميدانست... 

چقدر دوستش داشت؟ جواب اين سوال را نمي دانست اما کسي

 در درونش فرياد ميزد يک دنيا اما دنيا به چشمش کوچک بود...به

 اندازه ي تمام ثانيه هايي که با ياد او.فکر او صداي او زندگي کرده

 بود... اما باز هم کم بود چون همه ي انها به نظرش به کوتاهي يک روياي شيرين بي بازگشت بود.... هر اندازه که بود.مطمعن بود که

 ديگر بدون او حتي نفس هم برايش سنگين خواهد بود و مي دانست ديگر بي او زندگي چيزي کم دارد به رنگ عشق!




نگاهش به جعبه ي کوچکي بود که روي ميز بود. دستش را دراز کرد جعبه را برداشت.نفسش داشت بند مي امد. ياد يک هفته

 پيش افتاد که با چه شوق و ذوقي رفت و خريدش تا بدهدش

يادگاري .يادگاري که با ان عشق را جاودان سازد..چه قدر زيبا

بود ... درخشش نگينش توجه همه را به خود جلب ميکرد. چه قدر

با خودش تمرين کرد. شب از هيجان خوابش نبرد. اخه فردا باهاش

 قرار داشت . صبح زود بلند شد . يک دوش گرفت. کت شلواري را

که مي دانست خيلي دوست دارد پوشيد. حسابي خوش تيپ

کرد. جعبه را گذاشت تو جيبش. اما طاقت نياورد باز کرد و بار ديگر

 نگاهش کرد. چه قدر زيبا بود اما ميدانست اين زيبايي در برار ان

عزيز که دلش را سال ها بود دزديده بود هيچ است.


سر ساعت رسيد. از تاخير داشتن متنفر بود.چند دقيقه بعد او امد.

 کمي اشفته بود. با خودش گفت حتما براي رسيدن به من عجله

کرده است. سر ميز هميشگي شان نشستند. کمي صحبت کردند.

 کم حرف بود. بيشتر دوست داشت که بشنود. از همه چيز برايش

 گفت. داشت کم کم حرفاش را جمع و جور مي کرد. از اضطراب تو

 جيبش با جعبه بازي مي کرد. تا خواست حرف دلش را بزنه..

وسط حرفش پريد گفت.. .... يک چيزي را مي خواستم بهت بگم.

من دارم ميرم. تا اخر هفته ي ديگه... ديگه هيچي نشنيد .. انگار

 که مرد.. قلبش ديگه نمي زد.. صداش در نمي امد.گلوش خشک

شده بود....تا اينکه به سختي گفت؟ چي ؟؟؟ يک بار ديگه بگو...

بغض کرد گفت: من دارم ميرم. مجبورم. بابا برام بيليت گرفته.

خودم هم نمي دونستم.. اصلا باورم نميشه.فقط يک خواهش دارم

 اين يک هفته ي اخر را باهم خوش باشيم و بذار با يک دنيا خاطرات

 قشنگ اين داستان تموم شه...نمي خواست هيچي بشنوه.

حاضر بود بقيه عمرش را بده و زمان در چند دقيقه قبل ثابت بمونه.

 اما حيف نمي شد.. از سر ميز بلند شد. ناي راه رفتن نداشت.

انگار همه ي دنيا روي دوشش بود. گفت بعدا بهت زنگ ميزنم.

صدايي راشنيد که ميگفت: تو را خدا اروم باش.. مواظب خودت

باش... نفهميد چه طوري خودش را رساند خونه . رفت تو اتاقش .

 خودش را انداخت رو تخت. و تنها صداي يک احساس خيس بود که

 سکوت تنهاييش را مي شکاند. نفهميد چند ساعت گذشته بود.

برايش مهم نبود. موبايلش را نگاه کرد 10 تا اس ام اس با 3 تا

ميسکال! مي دانست که از نگراني دارد مي ميرد. بهش زنگ زد.

 سعي کرد بروز ندهد  اما نشد تا صدايش را شنيد که گفت بله

بفرماييد بغضش ترکيد....گوشي را قطع کرد . چند دقيقه بعد

دوباره زنگ زد.. با خودش عهد بسته بود که اخرين خواسته اش را

با جون دل انجام بدهد. و اين يک هفته را با هم خوش باشند. هر

روز به جاهايي سر ميزدند که با هم رفته بودند. جاهايي که با هم

 خاطره داشتند. شب ها هم تا سپيده با تلفن حرف مي زدند. به ياد

 تمام شب هايي که با هم تا صبح از عشق گفته بودند.


ثانيه برايشان عزيز بود. قيمتش قدر تمام عشقي بود که بهم تقديم

 کرده بودند. اما اين ثانيه ي عزيز خيلي بي رحم و بي تفاوت به

زمين و زمان در گذر بود و يک هفته به سرعت يک نيم نگاه عاشقانه

 گذشت.. روز اخر شد ... لحظه ي اخر فرا رسيد ... وقت گفتن

خداحافظي ... نمي خواست از دستش بدهد . نمي خواست بذارد

 برود... نمي خواست.......... اما...............


نگاهش کرد. اخرين نگاه. چقدر دوستش داشت... گفت مواظب

 خودت باش.. گفت: تو هم همين طور. سخت نگير اين نيز بگذرد.


گفت: بي تو نمي گذره!!! اشک تو چشامانش حلقه زده بود اما

نمي خواست اشکهايش را ببيند!بوسيدش.. چقدر گرمايش را

دوست داشت . اما حيف که اخرين بوسه بود... براي اخرين بار

نگاهش کرد سرش را به زير انداخت و رفت بي خداحافظي..

صدايي را مي شنيد که مي گفت: خداحافظ...


نگاهش به ساعت افتاد.هنوز نرفته بود . با اينکه همين چند ساعت

 پيش او را ديده بود اما دلش تنگ شده بود.. خيلي تنگ.


صداي موبايل او را از عالم رویا به واقعيت بازگرداند . گوشي را

برداشت. صداي اشنايي بود..: من پروازم را از دست دادم.نميرم.


مي اي دنبالم؟


اين بار هم چيزي نمي شنيد . صدا گفت: صدام مياد؟ ميگم نمي

رم. پيشت مي مونم . دوست دارم. مي اي دنبالم؟


به خودش امد: اره . همين الان اومدم.


گوشي را قطع کرد. چه قدر خوشحال بود. زندگي با عشق و ديگر

 هيچ.چشمش به جعبه ي روي ميز افتاد هنوز هم درخشش زيبا

بود.


[ ]
+

                                                 لحظه سخت                      

                           


 

لحظه ی سخت رفتنه هیچی تو قلب ما نبود

نگاه اخرین تو شعر جنونمو سرود

از التهاب بی کسی منو اورد تا به جنون

زندگی زندون و بس وقتی نباشه هم زبون

خواستم فراموشت کنم اما خیالت نمی ذاشت

به غیر دیوونه شدن راهی جلو پام نگذاشت

منو هرگز نبخش ای مهربونم

همیشه بد بودم اینو خوب می دونم

بهتره نشناسی منو ، منی که با تو بد بودم

تنها از  عشق و عاشقی شکستنو بلد بودم

لایق بودنت نبود قلب حقیرم می دونم

حقمه تا اخر عمر تنهای تنها بمونم

 

 
 

[ ]
+

به ياد پدرم



ديگر صداي زنگ در شوري ندارد


ديگر چراغ خانه ام نوري ندارد


زين پس برايم مهربانم گل نيارد


باران غم زين پس ز چشمانم ببارد


ديگر كسي دلسوز غمهايم نباشد


بارفتن او زندگي از هم بپاشد


ديگر چه كس بر زخم من مرحم گذارد


اي واي بر من او مرا تنها گذارد


سنگ صبور من خدايا زود بشكست


در گير و دار زندگي خوردم به بن بست


اي كاش ميشد بار ديگر باز گردد


خوشبختي از نو بر من من آغاز گردد


اي كاش ميشد بهر من خوابي پريشان


كابوس وحشتناك تنهايي و حيران


اي كاش بود آن مونسو غمخوار و يارم


تا انتهاي راه من چابك سوارم


سالار اين محنت سرا از پيش ما رفت


كي داند او از رفتنش بر ما چه ها رفت


بر من دعايي از سر رافت نماييد


شايد گره زين مشگل عظما گشاييد


[ ]
+
تو را دوست دارم تا ابد


تنهایم چون تو در کنارم نیستی و خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمده ام. انگار


صد سلسله کوه را روی شانه های کوچکم حمل کرده ام انگار هزار سال پلک بر هم


نگذاشته ام .


خسته ام خسته آنقدر که نام خود را فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست که اولین بار


کدام گل را بوئیدم. خسته ام نه آنقدر که نتوانم تو را دوست نداشته باشم واز کنار


نفس های گرمت بی اعتنا عبور کنم . کاش بدانی که قلب من اشتیاقی برای دوست


داشتن تو دارد تو در سرزمین قلبم خانه ای ساخته ای که پنجره هایش به سوی تو


گشوده شده است و ایوانش گرم از حرارت توست .

ترس از دست دادنت

بی کران من


بهترین لحظات زندگی ام زمانی است که صدای گرم و دوست داشتنی تو


را می شنوم قلبم سرشار از شادی و خوشحالی است زمانی که در کنار


تو هستم زمانی که هر دو با هم می خندیدم احساس می کنم در کنار تو


هستم گرمای بودنت را لمس می کنم خنده های عاشقانه ات نشان از


بی کران قلب دریایی ات دارد نگرانی ها و دل مشغولی هایت برای من


نشان از این دارد که روح تو با روح سرد من پیوند خورده است .



در وجودم تو را حس می کنم تو در روح,قلب, خون و تمام ذرات وجودم


وجود داری وقتی نگاهم می کنی به من می خندی حس تازگی می کنم


حس سبز شدن جوانه زدن , روئیدن اگر تو در تک تک لحظاتم نباشی این


سبزی و طراوت مبدل به خزان سرد و تاریک خواهد شد دیگر حتی لحظه


ای نخواهم ماند هر روز رویایی زیبا مهمان قلب کوچک من است وجود


توست که این رویا های زیبا را به من هدیه کرده من در کنار تو در یک قایق


کوچک شیشه ای سفر کردیم به آبی لاجوردی دریا غروب زرد نارنجی رنگ


خورشید دل آسمونو زیبا کرده دست های تو آروم قلب ساکت و یخ زده


من و نوازش می کنه و تیرگی چشات نگاهمو دنبال می کنه مست و


دلداده تو می شم و در عمق نگاهت  محو می شم.نفس های


گرمت معشوق ترم می کنه با تو خوشبختی و شادی لمس کردم


دوستت دارم ای بی کران و بی نهایت من.

بی کران من


[ ]
+

دعای اتصال به اینترنت


دعای اتصال به اینترنت فی الهنگام شلوغیه الّلهم

اتصلنا


الاينترنت،الّلهم اعتني کانکشن في دنيا والاخرت، انا

نعوذبک


من کلّه ويروس الخبيس الّلعين و الملعونيه و انّا نعوذبک

من


الديسکانکشن في الدنيا والاخره امين يا رب



العالمين---------->كانكتينگ100


برا کسایی که معتاد چت اند


گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

شدم با چت اسیر و مبتلایش شبا پیغام می دادم از


برایش به من می گفت هیجده ساله هستم تو اسمت را بگو،


من هاله هستم بگفتم اسم من هم هست فرهاد ز دست


عاشقی صد داد و بیدادبگفت هاله ز موهای کمندش کمـــان ِ


ابــروان ، قــد بلنــدش بگفت چشمان من خیلی فریباست ز


صورت هم نگو البته زیباست ندیده عاشق زارش شدم


من اسیرش گشته بیمارش شدم من ز بس هرشب به او چت


می نمودم به او من کم کم عادت می نمودم در او دیدم تمام


آرزوهام که باشد همسر و امید فردام برای دیدنش بی تاب


بودم ز فکرش بی خور و بی خواب بودم به خود گفتم که وقت


آن رسیده که بینم چهره ی آن نور دیده به او گفتم که قصدم


دیدن توست زمان دیدن و بوییدن توست ز رویارویی ام او طفره


می رفت هراسان بود او از دیدنم سخت خلاصه راضی اش کردم


به اجبار گرفتم روز بعدش وقت دیداررسید از راه، وقت و روز


موعود زدم از خانه بیرون اندکی زودچو دیدم چهره اش قلبم


فرو ریخت تو گویی اژدهایی بر من آویختبه جای هاله ی ناز و


فریبا بدیدم زشت رویی بود آنجاندیدم من اثر از قـــد


رعنـــا کمـــان ِابــرو و چشم فریبـــامسن تر بود او از مادر


من بشد صد خاک عالم بر سر من ز ترس و وحشتم از هوش


رفتم از آن ماتم کده مدهوش رفتم به خود چون آمدم، دیدم که


او نیست دگر آن هاله ي بی چشم و رو نیست به خود لعنت


فرستادم که دیگر نیابم با چت از بهر خود همسربگفتم


سرگذشتم را به "شاعر" به شعر آورد او هم آنچه بشنید


که تا گیريد از آن درسي به عبرت سرانجامی نـدارد قصّه ی چت



[ ]
+

سلام به همگی دوستای گلم

نمی دونید چه حسی دارم ازینکه دوباره می خوام تایپ کنم

دلمم برا تک تکتون تنگیده بود

چشم انتظار من نباش سفر تمومی نداره

عمر خوشیه من و تو دیگه دوومی نداره

چشم انتظار من نباش قصه به اخرش رسید

پرنده عاشق تو شبونه از قفس پرید

نگات به جاده ندوز،امید برگشتنی نیست

نگو چرا میخوای بری،بعضی چیزها گفتنی نیست

تو کوله بار سفرم برای من نشون نزار

با دلهره نگام نکن اسم منو به لب نیار

تورو خدا با گریه هات دیگه پشیمونم نکن

میون آغوش خودت دوباره پنهونم نکن

دلّ منم پر از غمه، نمیدونی چی میکشم

سخته برا م اما باید تسلیم روزگار بشم

نمی دونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو


نمی دونم چرا قسمت میکنم روزهای خوب زندگیمو


چرا اول قصه همه دوستم میدارن


وسط قصه سر به سرم میزارن


تا می خواد قصه تمام بشه همه تنهام میزارن


میتونم مثل همه دورنگ بشم دل نبازم


میتونم مثل همه یه عشق بدی بسازم


تا با یه نیش زبون بترکه و خراب بشه


تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه


میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی


میتونم درست کنم ترس و دل واپسی


میتونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم


میتونم پشت دل قایم بشم کمین کنم


ولی بااین همه حرفا بازم منم مثل اونم


یه دروغگو که ورده زبونهاست


یه نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کنم


با چه تیری اونیکه دوستش دارم پیدا کنم


من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره


توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره

؟؟؟؟؟؟





روزیکه دلم پیش دلت بود گرو
دستانه مرا سخت فشردی که نرو


روزیکه دلت به دیگری مایل شد


کفشانه مرا جفت نمودی که برو


زندگي مار و پله است


همه ما وقتی کوچک بوديم مار و پله بازی می کرديم , يادته چقدر

هيجان داشت. می تونی تصور کنی دوباره داری به اين بازی ادامه

می دی ؟ آره توی زندگی واقعی ! فکر نمی کنی که زندگی واقعی

هم يه جور مار و پله هست ؟

اگه دقت کرده باشی تو زندگی واقعی , هم مار داريم هم نردبون .

بعضی وقتها بايد اونقدر صبر کنی تا شش بياری و بتونی بازی رو شروع

کنی . شايد سالها زندگی کنی ولی هيچ وقت نتونی شش بياری .

اين شش می تونه همون هدف و راهی باشه که توی زندگی ات انتخاب

می کنی .

شش که آوردی شروع می کنی به جلو رفتن . شايد اولش يک آوردی ,

يا شايد پنج يا دوباره شش آوردی . نبايد از اينکه يک آوردی حالت گرفته

شه, نه از اينکه شش آوردی خوشحال باشی , از کجا معلوم با همين

يک آوردن به نردبون نرسی و شش تو رو نندازه توی دهن ماری که

مجبور شی دوباره از اول شروع کنی ؟

چه بخوای چه نخوای ,سر راهت هم مار هست هم نردبون , اگه

مار نيشت زد خودتو نباز , دوباره می تونی شروع كني





۱ ) قانون اين بازی اينه که هيچ وقت از صفحه بيرون انداخته نمی شی

مگه خودت بخوای بازی رو نيمه کاره رها کنی .

۲ ) شروع که کردی بايد تا ته بازی رو بری . حالا بستگی به خودت داره

که چقدر اراده ات رو جزم کنی که ادامه بدی .

۳ ) ولی اينو مطمئن باش هر چقدر هم مارها تو رو نيش بزنن باز

می تونی به خونه آخر برسی , مهم چه جور رسیدنه .اون طرف قضيه

رو هم ببين ممکنه يه عدد کوچک و ناقابل مثل يک تو رو از يه نردبون بالا

ببره که خيلی جلو بيفتی .ولی باز هم مواظب باش دست و پاتو گم

نکنی چون هنوز هم سر راهت مار هست که نيشت بزنه .

4 ) فقط بايد با تحمل و تامل جلو بری , وقتی هم به خونه آخر رسيدی

دمت گرم , به يه هدفت جامه عمل پوشاندی , پس دوباره تاس رو بنداز

که برای رسيدن به هدف ديگه دست به کار شی . حالا ديدی چرا می

گم زندگی مثل مار و پله می مونه , نمی دونم تو زندگی چند بار تا حالا

مار نيشت زده ولی اميدوارم هر بار نيشتزد دوباره تاس رو انداخته

باشی .می دونم که جا نزدی . می دونی اگه مار نبود نردبون معنی

نداشت ؟ اميدوارم زندگی ات هميشه پر از نردبون باشه و خودت

هم نردبون باشی واسه ديگران .

و اين رو هم بدون که تعداد دفعاتی که می تونی تاس رو

بندازی محدوده . چون همه می خوان تو اين بازی شرکت کنن.

پس بگو به امید خدا و تاس رو بنداز.

Life


[ ]
+

نمی دانم چرا؟

عاشقانه بس شد!؟

دلتنگی باز آغاز!

دلتنگی

دلتنگم،دلتنگ دلتنگم

به غصه ی دنیا دلبندم

دیریست غصه نان شبم است

باید دل از شادی بربندم

بابا مرا غصه نان داد

من ازازل زاده ی دردم

تنها خدا داند چگونه

با این دلتنگی ها سر کردم

از روز تولد تا به امروز

جان وتن با گریه پروردم

من عقده دارم از زندگی

کاش پیش خدایم برگردم

اونكه عاشقانه خنديد خنده هاي منو دزديد زير چشمه مهربوني
خواب يه توطئه ميديد.


بر سنگ قبر من بنويسـيد خسته بود اهــل زمين نبود نـمازش

شــكســته بود


بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تـنها از اين نظر كه سـراپا

شـكســته بود

بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود چشمان او كه دائما از اشك

شسـته بود

بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه،

دســــته بود

بر سنگ قبر من بنويســــــيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد

نشسته بود

آنقدر از زندگاني دلگير و دلسردم که روزي اگر بميرم مر گ خود را
جشن مي گيرم


با توام با تو بودم و با تو هستم با تو که سرنوشت مرا رقم زدي

روحم را مجروح کردي و چشمانم را پر از اشک و دستانم را با لبانت

آشنا ساختي... با تو که گلهاي شعمداني باغچه ام را خشکاندي

پرستوهايي که در طاقچه اتاقم آشيان کرده بودند پراندي بهار

روياهايم را مبدل به خزانش کردي عاشق بودم تو عشقم را ربودي و

احساسم را در بي احساسي خود مدفون ساختي...

سالهاست که زمان در گذر است و من بسنده کرده ام به: شايد فردا

و بارها گفته ام: شايد فردا سرنوشت تلخ و محنت زايم پايان پذيرد با

توام و باز براي تو مي نويسم.

و در آخر اينكه

تمام محبتت را به پاي او بريز اما نه تمام اعتمادت را...


[ ]
+

طنز خواستگاری

 

 

خر جوانی میخواست زنی اختيار کند. سر انجام مادر خويش را مجبورکرد که به خواستگاری ماچه خر همسايه برود. مادر که پاردُمش از گردش روزگارساييده شده بود به اوگفت : الاغ جان ، برای ازدواج بايد مغز خر و دل شير داشت، می دانم که اولی را داری ولی از داشتن دومی بيم دارم.

نره خر که از عطر يونجه زار و بوی دلدار سرمست بود، پاسخ داد : مادرجان به خود بيم راه مده ،هرچه خواهی از مرحوم پدر به ارث برده ام، ديگر نگران چه هستی ،اکنون آنچه می توانی در حق اين خرترين انجام بده که يار چشم انتظار است و رقيب بسيار.

سرانجام مادر با اکراه به خواستگاری رفت و پس از چندی به ميمنت و مبارکی خطبه عقد جاری شد و زندگی سرشار از خريت آنها آغاز گرديد و اينک ادامه ماجرا...

 

چون که شد صيغه عاقد جاری                      

هر دو گشتند خر يک گاری

بعد آن وصلت خوب و خَرَکی                     

هردو خوشحال وليکن اَلَکی

هر دو خرکيف ازين وصلت پاک                

روز وشب غلت زنان در دل خاک

نرّه خر بود پی ماچۀ خويش                     

آخورش چال ، علف اندر پيش

ماچه خر با ادب و طنّازی                          

داشت می داد خرک را بازی

بُرد سم های جلو را بگفت

به به چه خر رعنايی                      

مُردم از بی کَسی و تنهايی

يک طويله خری ای شوهر من             

تو کجا بوده ای ای دلبر من

بين خرها نبود عين تو خر                         

آمدی نزد خودم بی سر خر

نه بود مادر تو در بر من                           

نه بود خواهر تو سرخر من

چون جدا گشتی از آن جمع خران             

 کور شد چشم همه ماچه خران

بعد ازين در چمن و سبزه

يونجه زاريست در اين دشت بغل              

ببر آنجا تو مرا ماه عسل

زود می پوش کنون پالون نو                   

 پُر بکن توبره از يونجه و جو

باز شد نيش خر از خوشحالی                 

 گفت به به چه قشنگ و عالی

عرعری کرد به آواز بلند                              

هردو از فرط خريّت خرسند

ماچه خر بود پر از باد غرور                     

که عجب نره خری کرده به تور

بعد ماه عسل و گشت و گذار                  

 نره خر گشت روان در پی کار

شغل او کارگر خرّاطی                               

گاه می رفت پی الواطی و باغ                

نيست غير از من و تو هيچ الاغ ه فراز      

 نره خر چون خرش از پل رد شد            

با زن خويش شديداً بد شد

عرعر و جفتک او گشت فزون                   

 دل آن ماچه نگو، کاسۀ خون

ماچه خر گشت، بسی دل نگران                

چه کند با ستم نرّه خران

مادرش گفت کنون در خطری                   

زود آور به سرش کره خری

ميخ خود گر تو نکوبی عقبی                      

مگر از بيخ تو جانا عربی

ماچه خر


دلبری کرد به صد مکر و فسون
                

ماچه خر ليلی و شوهر مجنون

بعد چندی شکمش باد نمود                     

 از بد حادثه فرياد نمود

گشت آبستن و زاييد خری                     

شد اضافه به جهان کره خری

نره خر ديد که افتاده به دام                    

جفتک خويش بيافزود مدام

ماچه خر داد ز کف صبر و شکيب               

در طويله تک و تنها و غريب

يک طرف کره خری در آغوش                     

بار يک نره خری هم بر دوش

گشت بيچاره، چو اين کاره نبود                      

جز طلاق از خرنر چاره نبود

کرد افسارو طنابش پاره                              

شد جدا ماچه خر بيچاره

تازه فهميد که آزادی چيست                         

 درجهان خرمی و شادی چيست

ديگر او خر نشود بيهوده                               

تازه او گشته کمی آسوده

هرکه يک بار شود خر، کافيست                      

بيش از آن احمقی و علافيست

مغز خر خورده هرآنکس که دوبار                     

با خری باز نهد قول و قرار

گفتم اين قصه که خرهای جوان                         

پند گيرند ز ما کهنه خران

رف ننه باور کرد

پالون تاپ لِسَش دربر کرد
پوزه چرخاند به صد عشوه و ناز



[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از همسا طراحي شده است
Build Your Own Template!

Chats