
به نام آنکه هستی از او طعم گرفت
سلامم به گرمای دستت ای دوست
دلم لحظه ای بادلت روبروست
بگو عاشقی تاسلامت کنم
تمام دلم را به نامت کنم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:0 توسط سوته دل
دعای اتصال به اینترنت فی الهنگام شلوغیه الّلهم
اتصلنا
الاينترنت،الّلهم اعتني کانکشن في دنيا والاخرت، انا
نعوذبکمن کلّه ويروس الخبيس الّلعين و الملعونيه و انّا نعوذبک
من
الديسکانکشن في الدنيا والاخره امين يا رب
العالمين---------->كانكتينگ100

شدم با چت اسیر و مبتلایش شبا پیغام می دادم از
برایش به من می گفت هیجده ساله هستم تو اسمت را بگو،
من هاله هستم بگفتم اسم من هم هست فرهاد ز دست
عاشقی صد داد و بیدادبگفت هاله ز موهای کمندش کمـــان ِ
ابــروان ، قــد بلنــدش بگفت چشمان من خیلی فریباست ز
صورت هم نگو البته زیباست ندیده عاشق زارش شدم
من اسیرش گشته بیمارش شدم من ز بس هرشب به او چت
می نمودم به او من کم کم عادت می نمودم در او دیدم تمام
آرزوهام که باشد همسر و امید فردام برای دیدنش بی تاب
بودم ز فکرش بی خور و بی خواب بودم به خود گفتم که وقت
آن رسیده که بینم چهره ی آن نور دیده به او گفتم که قصدم
دیدن توست زمان دیدن و بوییدن توست ز رویارویی ام او طفره
می رفت هراسان بود او از دیدنم سخت خلاصه راضی اش کردم
به اجبار گرفتم روز بعدش وقت دیداررسید از راه، وقت و روز
موعود زدم از خانه بیرون اندکی زودچو دیدم چهره اش قلبم
فرو ریخت تو گویی اژدهایی بر من آویختبه جای هاله ی ناز و
فریبا بدیدم زشت رویی بود آنجاندیدم من اثر از قـــد
رعنـــا کمـــان ِابــرو و چشم فریبـــامسن تر بود او از مادر
من بشد صد خاک عالم بر سر من ز ترس و وحشتم از هوش
رفتم از آن ماتم کده مدهوش رفتم به خود چون آمدم، دیدم که
او نیست دگر آن هاله ي بی چشم و رو نیست به خود لعنت
فرستادم که دیگر نیابم با چت از بهر خود همسربگفتم
سرگذشتم را به "شاعر" به شعر آورد او هم آنچه بشنید
که تا گیريد از آن درسي به عبرت سرانجامی نـدارد قصّه ی چت
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:35 توسط سوته دل
سلام به همگی دوستای گلم
نمی دونید چه حسی دارم ازینکه دوباره می خوام تایپ کنم
دلمم برا تک تکتون تنگیده بود
چشم
انتظار من نباش سفر تمومی نداره
عمر خوشیه من و تو دیگه دوومی نداره چشم انتظار من نباش قصه به اخرش رسید پرنده عاشق تو شبونه از قفس پرید نگات به جاده ندوز،امید برگشتنی نیست نگو چرا میخوای بری،بعضی چیزها گفتنی نیست تو کوله بار سفرم برای من نشون نزار با دلهره نگام نکن اسم منو به لب نیار تورو خدا با گریه هات دیگه پشیمونم نکن میون آغوش خودت دوباره پنهونم نکن دلّ منم پر از غمه، نمیدونی چی میکشم سخته برا م اما باید تسلیم روزگار بشم 
نمی دونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو
نمی دونم چرا قسمت میکنم روزهای خوب زندگیمو
چرا اول قصه همه دوستم میدارن
وسط قصه سر به سرم میزارن
تا می خواد قصه تمام بشه همه تنهام میزارن
میتونم مثل همه دورنگ بشم دل نبازم
میتونم مثل همه یه عشق بدی بسازم
تا با یه نیش زبون بترکه و خراب بشه
تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه
میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی
میتونم درست کنم ترس و دل واپسی
میتونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم
میتونم پشت دل قایم بشم کمین کنم
ولی بااین همه حرفا بازم منم مثل اونم
یه دروغگو که ورده زبونهاست
یه نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کنم
با چه تیری اونیکه دوستش دارم پیدا کنم
من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره
توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره
؟؟؟؟؟؟

روزیکه دلم پیش دلت بود گرو
دستانه مرا سخت فشردی که نرو
روزیکه دلت به دیگری مایل شد
کفشانه مرا جفت نمودی که برو
زندگي مار و پله است
همه ما وقتی کوچک بوديم مار و پله بازی می کرديم , يادته چقدر
هيجان داشت. می تونی تصور کنی دوباره داری به اين بازی ادامه
می دی ؟ آره توی زندگی واقعی ! فکر نمی کنی که زندگی واقعی
هم يه جور مار و پله هست ؟
اگه دقت کرده باشی تو زندگی واقعی , هم مار داريم هم نردبون .
بعضی وقتها بايد اونقدر صبر کنی تا شش بياری و بتونی بازی رو شروع
کنی . شايد سالها زندگی کنی ولی هيچ وقت نتونی شش بياری .
اين شش می تونه همون هدف و راهی باشه که توی زندگی ات انتخاب
می کنی .
شش که آوردی شروع می کنی به جلو رفتن . شايد اولش يک آوردی ,
يا شايد پنج يا دوباره شش آوردی . نبايد از اينکه يک آوردی حالت گرفته
شه, نه از اينکه شش آوردی خوشحال باشی , از کجا معلوم با همين
يک آوردن به نردبون نرسی و شش تو رو نندازه توی دهن ماری که
مجبور شی دوباره از اول شروع کنی ؟
چه بخوای چه نخوای ,سر راهت هم مار هست هم نردبون , اگه
مار نيشت زد خودتو نباز , دوباره می تونی شروع كني
۱ ) قانون اين بازی اينه که هيچ وقت از صفحه بيرون انداخته نمی شی
مگه خودت بخوای بازی رو نيمه کاره رها کنی .
۲ ) شروع که کردی بايد تا ته بازی رو بری . حالا بستگی به خودت داره
که چقدر اراده ات رو جزم کنی که ادامه بدی .
۳ ) ولی اينو مطمئن باش هر چقدر هم مارها تو رو نيش بزنن باز
می تونی به خونه آخر برسی , مهم چه جور رسیدنه .اون طرف قضيه
رو هم ببين ممکنه يه عدد کوچک و ناقابل مثل يک تو رو از يه نردبون بالا
ببره که خيلی جلو بيفتی .ولی باز هم مواظب باش دست و پاتو گم
نکنی چون هنوز هم سر راهت مار هست که نيشت بزنه .
4 ) فقط بايد با تحمل و تامل جلو بری , وقتی هم به خونه آخر رسيدی
دمت گرم , به يه هدفت جامه عمل پوشاندی , پس دوباره تاس رو بنداز
که برای رسيدن به هدف ديگه دست به کار شی . حالا ديدی چرا می
گم زندگی مثل مار و پله می مونه , نمی دونم تو زندگی چند بار تا حالا
مار نيشت زده ولی اميدوارم هر بار نيشتزد دوباره تاس رو انداخته
باشی .می دونم که جا نزدی . می دونی اگه مار نبود نردبون معنی
نداشت ؟ اميدوارم زندگی ات هميشه پر از نردبون باشه و خودت
هم نردبون باشی واسه ديگران .
و اين رو هم بدون که تعداد دفعاتی که می تونی تاس رو
بندازی محدوده . چون همه می خوان تو اين بازی شرکت کنن.
پس بگو به امید خدا و تاس رو بنداز.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 23:46 توسط سوته دل

نمی دانم چرا؟
عاشقانه بس شد!؟
دلتنگی باز آغاز!
دلتنگم،دلتنگ دلتنگم
به غصه ی دنیا دلبندم
دیریست غصه نان شبم است
باید دل از شادی بربندم
بابا مرا غصه نان داد
من ازازل زاده ی دردم
تنها خدا داند چگونه
با این دلتنگی ها سر کردم
از روز تولد تا به امروز
جان وتن با گریه پروردم
من عقده دارم از زندگی
کاش پیش خدایم برگردم

|
اونكه عاشقانه خنديد خنده هاي منو دزديد زير چشمه مهربوني
خواب يه توطئه ميديد.
بر سنگ قبر من بنويسـيد خسته بود اهــل زمين نبود نـمازش شــكســته بود
شـكســته بود بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود بر سنگ قبر من بنويســــــيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود |
با توام با تو بودم و با تو هستم با تو که سرنوشت مرا رقم زدي
روحم را مجروح کردي و چشمانم را پر از اشک و دستانم را با لبانت
آشنا ساختي... با تو که گلهاي شعمداني باغچه ام را خشکاندي
پرستوهايي که در طاقچه اتاقم آشيان کرده بودند پراندي بهار
روياهايم را مبدل به خزانش کردي عاشق بودم تو عشقم را ربودي و
احساسم را در بي احساسي خود مدفون ساختي...
سالهاست که زمان در گذر است و من بسنده کرده ام به: شايد فردا
و بارها گفته ام: شايد فردا سرنوشت تلخ و محنت زايم پايان پذيرد با
توام و باز براي تو مي نويسم.
و در آخر اينكه
تمام محبتت را به پاي او بريز اما نه تمام اعتمادت را...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 18:51 توسط سوته دل
طنز خواستگاری
خر جوانی میخواست زنی اختيار کند. سر انجام مادر خويش را مجبورکرد که به خواستگاری ماچه خر همسايه برود. مادر که پاردُمش از گردش روزگارساييده شده بود به اوگفت : الاغ جان ، برای ازدواج بايد مغز خر و دل شير داشت، می دانم که اولی را داری ولی از داشتن دومی بيم دارم.
نره خر که از عطر يونجه زار و بوی دلدار سرمست بود، پاسخ داد : مادرجان به خود بيم راه مده ،هرچه خواهی از مرحوم پدر به ارث برده ام، ديگر نگران چه هستی ،اکنون آنچه می توانی در حق اين خرترين انجام بده که يار چشم انتظار است و رقيب بسيار.
سرانجام مادر با اکراه به خواستگاری رفت و پس از چندی به ميمنت و مبارکی خطبه عقد جاری شد و زندگی سرشار از خريت آنها آغاز گرديد و اينک ادامه ماجرا...
چون که شد صيغه عاقد جاری
هر دو گشتند خر يک گاری
بعد آن وصلت خوب و خَرَکی
هردو خوشحال وليکن اَلَکی
هر دو خرکيف ازين وصلت پاک
روز وشب غلت زنان در دل خاک
نرّه خر بود پی ماچۀ خويش
آخورش چال ، علف اندر پيش
ماچه خر با ادب و طنّازی
داشت می داد خرک را بازی
بُرد سم های جلو را بگفت
به به چه خر رعنايی
مُردم از بی کَسی و تنهايی
يک طويله خری ای شوهر من
تو کجا بوده ای ای دلبر من
بين خرها نبود عين تو خر
آمدی نزد خودم بی سر خر
نه بود مادر تو در بر من
نه بود خواهر تو سرخر من
چون جدا گشتی از آن جمع خران
کور شد چشم همه ماچه خران
بعد ازين در چمن و سبزه
يونجه زاريست در اين دشت بغل
ببر آنجا تو مرا ماه عسل
زود می پوش کنون پالون نو
پُر بکن توبره از يونجه و جو
باز شد نيش خر از خوشحالی
گفت به به چه قشنگ و عالی
عرعری کرد به آواز بلند
هردو از فرط خريّت خرسند
ماچه خر بود پر از باد غرور
که عجب نره خری کرده به تور
بعد ماه عسل و گشت و گذار
نره خر گشت روان در پی کار
شغل او کارگر خرّاطی
گاه می رفت پی الواطی و باغ
نيست غير از من و تو هيچ الاغ ه فراز
نره خر چون خرش از پل رد شد
با زن خويش شديداً بد شد
عرعر و جفتک او گشت فزون
دل آن ماچه نگو، کاسۀ خون
ماچه خر گشت، بسی دل نگران
چه کند با ستم نرّه خران
مادرش گفت کنون در خطری
زود آور به سرش کره خری
ميخ خود گر تو نکوبی عقبی
مگر از بيخ تو جانا عربی
ماچه خر
دلبری کرد به صد مکر و فسون
ماچه خر ليلی و شوهر مجنون
بعد چندی شکمش باد نمود
از بد حادثه فرياد نمود
گشت آبستن و زاييد خری
شد اضافه به جهان کره خری
نره خر ديد که افتاده به دام
جفتک خويش بيافزود مدام
ماچه خر داد ز کف صبر و شکيب
در طويله تک و تنها و غريب
يک طرف کره خری در آغوش
بار يک نره خری هم بر دوش
گشت بيچاره، چو اين کاره نبود
جز طلاق از خرنر چاره نبود
کرد افسارو طنابش پاره
شد جدا ماچه خر بيچاره
تازه فهميد که آزادی چيست
درجهان خرمی و شادی چيست
ديگر او خر نشود بيهوده
تازه او گشته کمی آسوده
هرکه يک بار شود خر، کافيست
بيش از آن احمقی و علافيست
مغز خر خورده هرآنکس که دوبار
با خری باز نهد قول و قرار
گفتم اين قصه که خرهای جوان
پند گيرند ز ما کهنه خران
رف ننه باور کرد
پوزه چرخاند به صد عشوه و ناز
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:5 توسط سوته دل
بی معرفتی
در غم من شادی نکن چون زمانی که غم من تمام شودغم تو شروع می شود

مردان
در صيد عشق
به وسعت نامنتهايي نامردند،
گدايي عشق ميکنند تا وقتي مطمئن به تسخير قلب زن نشدند ،
اما همين که مطمئن شدند مردانگي را در کمال نامردي به جا مي آورن

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 3:55 توسط سوته دل
بازم سادگی؟
در ابتدای خلقت
که ما حواسمان پی سوداگری ها بود
و میل به بازار خرید نداشتیم
انواع دل را برده بودند
دل خط خطی ... دل راه راه... دل دورنگ دل سیاه
وقتی که ما دیر رسیدیم ... که خیلی هم دیر رسیدیم
در پشت ویترین فروشگاه خدا فقط دل ساده مانده بود
نه حرفی زدیم نه گلایه ای کردیم
دل ساده را خریدیم
حالا یار ما ایراد می گیرد!!! ایراد که چه عرض کنم طعنه می زند که
چه ساده ای دختر..
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 3:40 توسط سوته دل
حلقه
دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه ی زر
راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است ببر
راز این حلقه که در چهره ی او این همه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت : حلقه ی خوشبختیست حلقه ی زندگی است
همه گفتند مبارک باشد
دخترک گفت: دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زن افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر
دید در نقش فروزنده ی آن روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید که وای وای این حلقه که در چهره ی او
با زهم تابش و رخشندگی است حلقه ی بردگی و بندگی است

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 3:34 توسط سوته دل







